از تغییر، از تنهایی

نوشتن اینجا را مدام بخاطر اینکه باید چند مقدمه بنویسم و چیزهای جا افتاده را بگویم به تعویق می‌اندازم. اما بیخیال! حالا میخواهم از وسطش بنویسم.

میخواهم از آن حس عمیق تنهایی بنویسم. میخواهم از تغییر بنویسم. از آنچه در دل جنگ زیر و رویت کرد. از آنچه که تو را کند و جدا کرد از بیشتر جمع هایی که بهشان تعلق داشتی و جالا مانده ای با اعتقادات جدید و یافته های جدید، اما تنها…

بخش بزرگی از این تنهایی البته نتیجه جسور نبودن است. نتیجه اعتماد بنفس نداشتن و ترسیدن است.

دوران جنگ من را در معرض آدمهایی با باورهای متفاوت، تفکرات متفاوت قرار داد. دوران جنگ من را با اندیشمندان و آدم های معمولی ای آشنا کرد که طور دیگری می اندیشیدند و باید اعتراف کنم بسیار تحت تاثیرشان قرار گرفتم.

خب مانند همه حرف های جدید، واکنش اولیه من گارد است. بعد می بینی بیراه نمی گوید، مینشینی، میشنوی. بعد می بینی آهههه چه چیزهایی را خواسته یا ناخواسته ندیدی. چقدر مهندسی شده در معرض اخبار، گزارش ها و حتی روزمرگی هایی بودی که میخواست یک تفکر را در تو شکل دهد: باید مخالف و مبارز با کل این سیستم بود!

بله. ما عمیقا با برنامه و مهندسی شده تبدیل به عروسک های مبارز شده ایم بی آنکه بدانیم دقیقا چه میخواهیم. بی آنکه بدون تعصب به واقعیت ها و آدم ها و مسئولین و چه و چه نگاه کنیم. یک مشت آدمک …مشتی ربات برنامه ریزی شده…

بچه های اتاق جنگ، مخصوصا پریا و احسان چقدر عمیق من را تحت تاثیر قرار دادند. آن شجاعت زیادشان در گفتن اینکه ما با ماهواره و …شستشوی مغزی شدیم.

شنیدن حرفهاشان درباره خیلی ها از جمله سردار شهید سلیمانی من را متحول کرد. چقدر از خودم بدم می‌آید وقتی می بینم با ذهنی بسیار بسته با چشمانی بسیار کور، حرف های احمق های اینترنشنال و … را تکرار می کردم بی آنکه حتی زحمت خواندن و تحقیق را به خودم بدهم. آن روز که خبر شهادت سلیمانی را شنیدم، اگر مغز شستشو شده ای نداشتم اگر تا مغز استخوان استعمار زده نبودم باید در لایه اولیه از اینکه هموطنم را که جایی مهمان بوده را ناجوانمردانه کشته اند، سخت ناراحت میشدم. اما آن روزها فقط آنچه می شنیدیم این بود که او یک کودک کش بود…لعنت بر مغزتان و مغزمان. فقط خدا را شکر می‌کنم که هیچوقت به خودم اجازه ندادم از لفظ کتلت استفاده کنم…لعنت بر من اگر چنین هم می کردم.

این جنگ باعث شد من کسانی را بشناسم که تا قبلش اسمشان با یک فحش کنارش به کار می‌بردیم. ما مردم خواب…امروز می‌گویم کاش هرکسی که انقدر گنده گنده دهان به انتقاد و فحش باز می کند را مسئولیتی نه در آن اندازه، یک صدمش را به او بسپارند تا ببینند چند مرده حلاج است. تا خودمان ببینیم در سطح خرد چه کاره ایم. بعد ببینیم انقدر ادعامان می‌شود؟

دارم پراکنده می‌نویسم. اما حرف این است که حالا من آنی شده ام که در جمع ها بیگانه ام. یک بیگانه به تمام معنا. راستش خیلی از بودن در جمع می ترسم. اضطراب‌های زیادی دارم. نمی دانم چقدر طول می‌کشد اما باید شجاعت را تمرین کنم.

اوایل جنگ داشتم درسنامه تفکر انتقادی یک استاد دانشگاه را گوش میدادم. می گفت وقتی عقاید رو با هویت فرد یکسان بگیریم اونجاست که تعصب سر و کله ش پیدا میشه. حالا منم همینم. هم درباره خودم دچار تعصبم هم فکر می کنم بقیه من را از دریچه متعصبانه خودشان می بینند. این است که مدام فکر می کنم باید در جمع ها چه کنم؟

 

]این باشد تا اینجا، شاید روزی تکمیل شود[

 

#بعدـازـجنگـچهـشد؟

دیدگاه خود را بنویسید:

آدرس ایمیل شما نمایش داده نخواهد شد.

فوتر سایت